عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
69
منتخب التواريخ ( فارسى )
به جنب عنبرين گرد سمندش كرد در نافه * شده بيقدر چون گردى كه باشد زير هر ناخن خدنگش گويى انگشتيست بر دست ظفر كو را * ز روى صورت آمد برگ بيد جان شكر ناخن چه انگشتى كه گر خواهد به حكم نيزهء هندى * نشاند در ضمير آهن و در قلب حجر ناخن نهاده تيغ قهرش بر رخ دشمن چنان داغى * كه مىماند به روى مادر از سوز پسر ناخن به كين جان خصم بد نژادش تيز كرده بين * گرازان قضا دندان و شيران قدر ناخن جهان قدرا سر تيغ تو بر دلها چو بخراشد * برد از پنجهء جور سپهر سنگ سر ناخن عدويت كى شود چون تو به خنجر كى رسد گرچه * چو خنجر مىكند پيدا كه آن گاهى گهر ناخن خيالش گر زند ره كو نهد انگشت بر حرفت * به دست او هبا گردد سر انگشت و هدر ناخن پناه روى عالم شد دم تيغ تو خوش نبود * پس پشت سرانگشتان اگر نبود سپر ناخن حسود از ناخن جرأت اگر كين تو مىسازد * مگر مسكين نمىداند كه باشد زهر گر ناخن شها مگذار تا از بهر چنگ روزگار من * زند بر همدگر هر لحظه چرخ كينهور ناخن رديف ناخن آوردم درين شعرى كه سحر آمد * بلى در سحر كار آيد به سان موى سر ناخن چون ذكر عميد كه مستوفى جميع ممالك هندوستان بود در ميان آمد چيزى از اشعار او را كه عزيز الوجود است ايراد نمودن ضرورى بود :